قنــــد و عســــل
امین با یه لحن خیلی دلخور : مامانه مگه ما بچه ایم که میگی لالا!قشنگ بگو خواب !!
متین با یه لحن خیلی متاسف: انگار نه انگار ما بزرگ شدیم!!
قیافه ی من در اون لحظه: 
سیم کابلهای پشت کامپیوتر خیلی بهم پیچیده شده
بهم گره خوردن ناجور
کلافه شدم
میگم: وای چقدر این پشت درهم برهم شده!! ![]()
امین دست به کمر کنارم ایستاده
با تاسف به صحنه نگاه میکنه و سر تکون میده
میگه:مامانه فک کن اگه ما و خاله اینا هممون موش بودیم و این پشت زندگی میکردیم چقدر بهمون سخت میگذشت!!![]()
من:چه ربطی داره آخههههههههه !!!!![]()


داریم میریم برزک(یکی از روستاهای اطراف شهر)
یک عدد بابا در حال رانندگی و تو فکره![]()
من در حال دیدن مناظر اطراف به این حالت![]()
قند و عسل هم صندلی عقب نشستن و همینجور با هم کل کل میکنن![]()
میگم:پسرآ !! بیرونو نگاه کنید چقدر قشنگه!!
دو تاشون همزمان بیرونو نگاه میکنن
همون لحظه یه نایلون رو میبینن که تو هوا میچرخه و اینور اونور میره
امین:کاش ما پاکت بودیم!![]()
متین:آره! اگه پاکت بودیم خیلی خوب بود ![]()
من:واا!! حالا چرا پاکت؟؟؟![]()
دوقلوها: ببین چه قشنگ بدون بال پرواز میکنه!!!![]()
![]()
جواب متین: بچه ها من را اذیت نکنید . اگر من را اذیت نکنید خدا به شما پاداش میدهد
جواب امین: بچه ها شاخه هایم را نشکنید . دلتون میاد من هم اذیتتون کنم؟بچه ها: نه !!
![]()
سؤال " اگر زبان پرنده ها را بلد بودی به آنها چه میگفتی؟
جواب امین: میگفتم هر موقع کمک خواستی بیا به من بگو بیام به کمکت!
جواب متین: میگفتم سلام حال شما خوب است؟!
![]()
سؤال : با خوردن غذاهای مفید ....... میکنیم!
جواب امین : شُــکر میکنیم !
جواب متین: کِــــیف میکنیم!
جواب صحیح: رُشـــد
![]()
والا به خدا!
از بس گل و ماه و خوشمزه هستن، مامان فداشون...![]()
یه سؤال بهشون دادن "فکر کن قطره آب هستی و میخواهی با گل سرخی دوست شوی چکار میکنی؟"
جوابهای خلاقانه ی قند و عسل رو مشاهده بفرمائید:
امین:
اگر میخواستم با من دوست شود میگفتم: من تشنگیت را سیراب میکنم تو هم با من دوست شو!
گل سرخ جواب داد: من الان تشنه نیستم!!
قطره غمگین شد و گفت:باشه!
یه روز گل سرخ تشنه شد و رفت پیش قطره ی آب گفت: من تشنه هستم آب میدهی؟
قطره خوشحال شد و گفت:به یه شرط! که با من دوست شوی!
گل سرخ اون شرط را قبول کرد.گل سرخ و قطره کوچولو با هم دوست شدند.
تحلیل یک عدد مامان: الهی برای روابط اجتماعیت و مهربونیت بگردم قطره جونم،یعنی اگه من به جات بودم اصن با اون گل سرخ مغرور دیگه حرف نمیزدم چه برسه به بخشیدنش و سیراب کردنش!


متین:
با او خوش رفتاری میکنم و با او مهربون هستم و کمکش میکنم!
به او میگویم چه گل زیبایی هستی!!!
تحلیل یک عدد مامان:الهی برای اون سیاستت بگردم قطره جونم،یعنی انقدر قشنگ و زیر پوستی کار میکنه که خود گل سرخه التماس میکنه قطره جون بیا با من دوست بشو!!![]()

ماه من چهره برافروز که آمد شب عید
عید بر چهره چون ماه تو می باید دید
نوبت سال کهن با غم دیرینه گذشت
سال نو با طرب و غلغله شوق دمید

بهار بهترین بهانه برای زیستن آغاز بهترین بهانه و آغاز بهار بر شما مبارک

آرزوی قند و عسل برای شما:
دلتان به نور لطف خدا منوّر
مشام جانتان به شمیم بهار معطّر
لطف روزگار بر ایّامتان مقرّر
نوروزتان با شادی و صفا

آرزوی یک عدد مامان و یک عدد بابا برای شما:
ستاره بختتان بالا
سپیده صبحتان تابناک
سایه عمرتان بلند
ساز زندگیتان کوک
سرزمین دلتان سبز
سال جدید مبارک
و ما هم بسی خوشحااااال
پانسمان داره و 2 روزی یکبار پانسمان عوض میشه
چهاردهم عید هم بخیه ها کشیده میشه
فقط خدا کنه جای زخمش زودتر خوب بشه
طفلکم خیلی ناراحت بود که نمیتونه مثل سابق شیطونی کنه
ولی راهشو یاد گرفته!
پاشنه ی پاشو میذاره زمین و کما فی السابق مثل فرفره اینور اونور میچرخه

متین رو فرستادم دوش بگیره
وقتی اومده گیر داده که باید امین بره دوش بگیره
بغض کرده و گریه حتّی ! که باید همین الان امین بره دوش بگیره
بهش گفتم آخه گل ِ من داداشی نباید پاش خیس بشه، خودشم که تنهایی نمیتونه بره، بابا بیاد میگم ببرتش حمام...
متین با بغض میگفت: نع! باید همین الان بره
بهش گفتم اگه من ببرمش حمام و دست و صورتشو بشورم قبوله؟
متین رضایت داده و گفته:آره!
هیچی دیگه!
امین رو بردم دست و صورتش رو شستم تا متین حالش خوب شده!!![]()

متین اصلا نمیتونه ببینه داداشش خوابیده یا نمیتونه باهاش بازی کنه
حالا این وسط بهش میگه پاشو با من فوتبال بازی کن!!!
خیلی سعی میکردم که متین حسّاس نشه و درک کنه که الان بخاطر اینکه امین احتیاج به مراقبت داره من مجبورم بیشتر بهش برسم ، اوائل هم خیلی نگران داداشیش بود هم اینکه به شدت سعی میکرد خودشو نگران نشون نده و مثلا اینجوری میخواست بگه من بزرگ شدم و اینا!
سریع لباساشون رو عوض کردن و مشغول بازی شدن
روی تختشون بالا پائین میپریدن و میگفتن ما مرد عنکبوتی هستیم، میتونیم تار بزنیم!
یه لحظه دیدم ساکت شدن
یهو دیدم امین با گریه و ترس میگه:مامان پام چی شده؟؟؟
تا نگاه به پاش کردم مُـــردمـ ...
خیلی وحشتناک قسمت رویه ی پاش شکاف خورده بود![]()
روی پای چپش به آهن تخت بالایی(تختشون دو طبقه اس) گرفته بود و پاره شده بود
امین که از ترس و درد داشت غش میکرد
متین هم با دیدن پای داداشش خیلی ترسیده بود و میلرزید
منم که تا حدّ مرگ ترسیده بودم ولی نمیخواستم بذارم پسرآ متوجه ترسم بشن
نهایت تلاشمو کردم که به خودم مسلط باشم
چند تا دستمال روی پای امین گذاشتم و دو لبه ی بریدگی رو بهم نزدیک کردم
پاشو محکم با یه روسری بستم و چون بابایی نبود ناچارا به دایی زنگ زدم
متین رو فرستادم خونه ی مامانم و بهش قول دادم زود برگردیم
دایی خیلی زود خودشو رسوند و با هم امین رو رسوندیم بیمارستان
خدا رو شکر عصب پاش آسیبی ندیده بود
برای خدا نوشت:خدا جونم خیلی ازت ممنونم، امشب خیلی خوب به دادمون رسیدی، ممنون که به پسرم رحم کردی، ممنون که تنهامون نذاشتی، ممنون بخاطر تموم مهربونیات، خدایا بی حدّ و اندازه شکرت![]()

من: آره حتما پسرم ... بگو !
متین : حالا چه رازی رو باید بهت بگم؟؟

متین به امین میگه:پاشو بریم بازی!
امین:سعی نکن منو متقاعد کنی الان میخوام کامپیوتر کار کنم!!

واسه پسرآ بطری شیر و دو تا لیوان تمیز گذاشتم روی میز
هی اومدن و رفتن و شیر خوردن
سری آخر متین اومده دیدیه دیگه شیر نیست
با اعتراض میگه:کی شیر رو تا آخر خورد و به ما نداد؟؟؟

به پسرآ میگم وقت مسواکه زود تند سریع دم روشویی!
متین خوابالو : مامان حوصله ندارم..حال ندارم ... امشب مسواک نه
من: خب حداقل دهنتو با آب بشور
امین: مامانه چرا متقلب میشی؟؟
من:جااان؟؟؟
امین: چرا بچه رو مجبور میکنی وانمود کنه مسواک زده؟؟؟
من:

امین و متین خیلی ناراحت و مغموم اومدن پیشم میگن
مامان اسم امین و متین خیلی کوچیکه!!
من:یعنی چی؟
دوقلوها:یعنی اسم بابا بزرگه ولی اسم ما کوچیک!!!
من:یعنی چــــــــــــی؟
دوقلوها بعد از کلی تفسیر و توضیح دادن گفتن یعنی اینکه اسم بابا به آدم بزرگا میخوره، بهش میاد دو تا بچه داشته باشه!!! ولی اسم ما بچه گونه اس ! بهمون نمیاد بابا بشیم !!! بچمون بیاد به ما بگه چی؟ بابا امین؟؟ بابا متین؟؟مگه میشه آخه ؟؟!! اسممون کوچیکه دیگه !!!!


از اکتشافات پسر بزرگمان امین جان:
بچه قورباغه ها اوّل مارمولک هستن !

متین اومده پیشم میگه:مامان این امین منو متقاعد کرد بهش مُشت بزنم، منم زدم،الان مُشتم درد میکنه!!
من:جااااان؟؟متقاعد؟؟
متین یه نگاه بهم کرده میگه آره دیگه! یعنی "مجبورم کرد...!"
بعدشم رفته دنبال بازیش!
به یک عدد بابا میگم:خدائیش تو چند سالت بود از کلمه ی "متقاعد" استفاده کردی؟؟
یک عدد بابا:من هنوز از این کلمه استفاده نکردم!!
والا ما 12 سالمون شده بود هنوز به سگ میگفتیم هاپو!

صبح از خواب بیدار شدم
دیدم امین پشت کامپیوتره
میگه:مامانه واسه خودم و داداشم لوگین ساختم!
من:
میگه:
واسه شمام یه لوگین ساختم!برو توو لوگین خودت هر کاری خواستی بکن،لوگین ما
رمز داره!نیای رمز رو بشکونی هااااا!کاری به برنامه های ما نداشته باشیا!
من:
والا ما دو دهه از زندگیمون گذشته بود از کامپیوتر فقط بلد بودیم با مدیا
پلیر آهنگ بیاریم گوش بدیم و زُل بزنیم به افکتهای رنگیش و لذّت ببریم!

دارم ظرف میشورم متین اومده کنارم
با یه قیافه ی گناهی سرشو کج کرده میگه :بهم آب میدی؟
یه وَری نیگاش کردم میگم:یعنی شما الان خودت نمیتونی بری آب بخوری دیگه؟!
با همون حالت گناهی میگه: خیلی تشنمه ! قدّم هم نمیرسه یه لیوان بردارم ! مچ دستمم درد میکنه ...!
من:چقدر مشکلات داری پسرم 
متین: اوهوم ! حالا لطفا زودتر آب بهم بده برم کار دارم
والا ما بچه بودیم میرفتیم به مامانمون میگفتیم آب میخوایم اونم میگفت خب
برو بخور ما هم میگفتیم چشم و میرفتیم قشنگ آبمون رو میخوردیم! انگار اصن
بلد نبودیم میشه رو خواسته مون پافشاری کنیم،حاضر جوابی هم که اصلا
نمیدونستیم چیه!!

بهشون اولتیماتوم دادم که هر لباس یا اسباب بازی از شما روی زمین بینم میره توی دایره ی قرمز!
دایره ی قرمز = یه دایره ی ممنوعه !باعث میشه وسایلی که میرن داخلش تا 5تا امتیاز مثبت نگیرن اجازه ی خروج به وسایلا داده نمیشه !
قند و عسل قبول کردن
خیلی هم حواسشون جمعه که چیزی روی زمین پخش و پلا نکنن برن دنبال کارشون
امروز دیدم امین یواشکی به داداشش میگه:بیا این جعبه ی اسباب بازی رو خالی کنیم ببینیم چی توشه!
متین میگه:نع! یه وقت میبینی یکیش به پات فرو میره برای پات مشکلی ایجاد میکنه!
امین هم میگه:راس میگی!حال نداریم وسایلا رو جمع کنیم بدبختا رو میفرستیم توی دایره ی قرمز!
و اینجوری میشه که منصرف میشن!!
والا ما بچه بودیم انقدر آینده نگری نمیکردیم!

واسه ناهار ماهی قزل آلا به صورت درسته سرخ کردم
دوقلوها اومدن توی آشپزخونه
وقتی ماهی ها رو دیدن کلی متأثر شدن که چرا اذیتشون کردم و پختمشون
متین به امین میگه:متاسفانه دیگه کشته شدن، بیا براشون فاتحه بخونیم!![]()
![]()
من:
والا ما بچه بودیم هر چی میذاشتن جلومون میخوردیم و اصن به حواشی ِ قضیه کاری نداشتیم!
تقدیم به نگاه قشنگ شما 
پسر بزرگم هوس حلوا کرده بوده
پسر کوچکم هم 2دقیقه بعد همین هوس رو کرده بوده!
بعد جفتشون به ما رو انداختن که لطفا حلوا برامون درست کن!

ما هم که اصلا نمیتونیم "نه" بگیم، حتی اگه یه کاری رو بلد نباشیم!
به مامان خانومی زنگ زدم که این حلوایی که میگن چطوری درست میشه؟
مامان خانوم هم برامون توضیح داده و ما دیدیم ئه! از آب خوردنم راحت تره که!![]()
سه سوته حلوا درست کردم به چه خوشمزگی!
فقط از اونجایی که موفقیت همیشه 100% حاصل نمیشه(این جمله ی فلسفی رو گفتم که مطلب بعدی رو ماست مالی کرده باشم!)
ما هم حلوامون با اینکه خیلی خوب و خوشمزه شده بود
2 تا اشکال داشت
اول اینکه رنگش روشن بود
دوم اینکه سفت شده بود
که البته این دو تا عیب محسوب نمیشه!!
ما سلیقمون میکشید که یه حلوای تیره تر داشته باشیم و کمی نرم تر
ولی باز هم تاکید میکنم که مزه اش خیلی هم خوب بود!!
بعد از درست کردن حلوا امین خیلی جدّی میگه:مامانه این حلواست یا حلیم؟
متین میگه:مامان به نظرت حلوا نباید رنگش قهوه ای باشه؟
عکس العمل من در برابر سوالات :
یه عکس از حلوای مورد نظر داریم!بفرمائین برین اونور ببینینش!
به یه سوال از کتاب "هدیه های آسمانی" میرسیم
بهشون میگم:برای احترام گذاشتن به اهل بیت پیامبر چیکار میکنیم؟
جوابهایی که قند و عسل دادن
* با تسبیح صلوات میفرستیم
* قرآن میخونیم
* سینه میزنیم
* روی قبرشون رو تمیز میکنیم
* از فوتشون ناراحت میشیم و گریه میکنیم
* میتونیم براشون بوس بفرستیم
* براشون گل بخریم
* دعا کنیم
* وقتی تولدشون باشه براشون دست میزنیم و شیرینی و شربت پخش میکنیم
جوابهاشون برام خیلی جالب بود
با توجه به دنیای کودکانه ای که دارن ولی خیلی قشنگ مفهوم غم و شادی اهلبیت رو متوجه شدن
هر چیزی که به ذهنشون میرسید تا بتونن در غم اونا همدردی کنن رو گفتن
و هر چیزی هم که فکر میکردن میتونه اونا و خوشحال کنه گفتن
خیلی ساده و خاصانه![]()

حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
شيعيان ما جزئى از ما هستند، از زيادى سرشت ما آفريده شده اند، آنچه ما را بد آيد آنها را نيز بد آيد و آنچه ما را خشنود سازد آنان را خشنود مينمايد، پس هر گاه كسى آهنگ ما كند آنها را دريابد زيرا آنان هستند كه او را به ما ميرسانند.

پروژه ی امشب:تهیّه ی کوکو سیب زمینی به همراه سیب زمینی سرخ کرده!!
نکته ی مهم: چون ما دو تا سرآشپز ویژه داریم پس طبیعیه که 2 نوع غذای مخصوص سرآشپز داشته باشیم!
قراره 3تایی شام بپزیم
پیشنهاد امین:کوکوی سیب زمینی
پیشنهاد متین:سیب زمینی سرخ کرده
بعد از پختن سیب زمینیها امین مسوول له کردن اونا شده![]()
من شخصا توی آشپزی هرکاری بگین انجام میدم جز "رنده کردن"!! واسه همین رنده اصن نمیدونیم چی چیه!!
امین علاوه بر له کردن مجـــــبور بوده مزه ی تمام سیب زمینیها رو بچشه!!
بعدشم گفته:مامانه ته ِ گوشکوب رو لیس بزنم؟؟
گفتم: نه! آشپزا از این کارا نمیکنن!!
گفته:من که آشپز واقعی نیستم !! و کاری رو که دلش میخواسته انجام داده![]()
بعد گفته بده تخم مرغها رو من بشکنم!
گفتم: نه خودم میخوام بشکنم!
گفته:مامان خانوم خدا نکرده امشب من آشپز هستمااااااا!![]()
برای اولین بار تخم مرغ شکونده (شما بخون ترکونده!) و چقدرم کیف کرده از شما چه پنهان!![]()
انقدر که سعی میکرد کارشو دقیق انجام بده و تمرکز کرده بود روی نحوه ی شکستن،که من دل ضعفه گرفتم واسش!
درسته ظاهرا خیلی افتضاح تخم مرغ رو شکوند ولی اون دقت و تلاشش برای اینکه کارش رو درست انجام بده واقعا قشنگ بود
مخصوصا اون چشمای خوشگلش که حین شکوندن تخم مرغها اصلا مژه نمیزد و اون دهان نیمه بازش ... از بس حواسش به کارش بود!!![]()
به کمک همدیگه مایع کوکو رو آماده کردیم
پسرم گفته:میتونم از این مایع بخورم؟
گفتم :میل خودته! امتحان کن ببین از مزه اش خوشت میاد؟
امتحان کرده و با نگرانی گفته اصلا خوشمزه نیست!
بهش گفتم:اگه صبر کنی میبینی که همین مایع تبدیل به کوکوهای خوشمزه میشه!
میگه:وای!یعنی بریم تا تهران و برگردیم؟![]()
(منظورش نشون دادن زمان طولانی بوده چون تا تهران 3-4 ساعت فاصله داریم!)
در تمام مدتی که من و امین کوکو سیب زمینی درست میکردیم متین مشغول قالب زدن خلالهای سیب زمینی بود
آخر سر هم تمام خلالها رو شمرده و اعلام کرده 212 خلال سیب زمینی داریم!![]()
100 تا برای امین ، 100 تا برای خودش و 12 تا هم برای مامان و بابا!!![]()
انقدر خوشگل و با حوصله خلالها رو قالب زده بود که نمیدونین!
و چقدرم اصرار داشت که همه اندازه ی هم باشن!!
نیم ساعت بعد غذاهامون آماده شده
خیلی قشنگ نشستیم و با همدیگه اونا رو تزئین (به قول قند و عسل تنظیم!!) کردیم![]()
بعد سه تایی منتظر یک عدد بابا شدیم تا بیاد و شام بخوریم
جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود و چسبید.
تازشم
چند شب بعد مهمون داشتیم
سالاد الیویه درست کردم و به شکل جوجه تیغی تزئینش کردم
حالا قند و عسل هم واسه خودشون دو تا بچه جوجه تیغی درست کردن
و تا تونستن تزئینش کردن
موقع شام هم همشو خودشون با لذت تمام خوردن و به هیشکی هم ندادن!
فقط میخواستم بگم ما هم از این هنرآ داریم،بله هم!![]()
ما اینجا یه بستنی فروشی خیلی معروف داریم به نام "بابا اسماعیل" که خیلیم بستنیهاش خوشمزه اس!![]()
من و پسرها نشستیم و داریم دنبال تم میگردیم واسه گوشیه من
امین:مامانه ! بزن تم بن تن !!
متین:مامان بزن تم بتمن !!
امین: مامانه ! بزن تم لاکپشتهای نینجا!!
متین: مامان بزن تم مرد عنکبوتی!!
و همینجور پیشنهادات ادامه دارد ...
منم هر چی که میگن گوش میدم ولی نمیدونم چرا همش تمهای دخترونه و جینگول پینگولی میاد![]()
یهو یه تم اومده که عکس بابانوئل داشته
متین میگه:ئه! تم بابا اسماعیل!!!
من غش کردم از خنده....به این حالت![]()
امینم هی میخواسته درستش کنه...میدونسته یه جای کار اشتباهه ولی کلمه ی درست یادش نمیومده
هی گفته:نه متین جان...این چیزه...همون دیگه....آقای چیز!!![]()
سر این مساله کلی خندیدیم
![]()

نسبت به کلاس اوّلی ها یه حس برتری داشتم![]()
فک میکردم نسبت به اونا خیلی باسوادتر و اجتماعی تر و خانومتر و بزرگتر و داناتر و ... هستم
یکی از سرگرمی هام این بود که یه کلاس اولّی رو گیر میاوردم
بعد بهش میگفتم بگو بادبزن!
اونم طفلی میگفت
منم با بدجنسی میگفتم:برو سر کوچه داد بزن!!![]()
یا میگفتم بگو دوچرخه!! بعد سریع میگفتم سبیل بابات میچرخه!!(البتّه واسه خودمم سوال بود که سبیل توانایی چرخیدن رو از کجا آورده!!)
از این قبیل بازی با واژه ها(چه اسم باکلاسی روش گذاشتم... یح یح یحح) خیلی بلد بودم
و بسی هم از سرکار گذاشتن بچه های کوچکتر از خودم لذّت میبرم![]()
حالا بریم سر اصل مطلب!
امروز قند و عسل از مدرسه اومدن و با هیجان میگن :ماماااااان !
میگم: هَـــ جونم ... چیــــــــــــــــــه؟؟؟![]()
همزمان میگن:بگو هفت!
منم خیلی خوشحال و فکر نکرده میگم هفت !!![]()
سریع میگن:برقا رفت!!!
فیتیله پیچ شدم!!
من خودم یه عمری بچه های مردومو میذاشتم سر کار،حالا خودم توسط 2تا جوجه رفتم سرکار!!![]()
بهم مهلت ندادن
میگن:حالا بگو هشت!!
ایندفعه یه کم فکر میکنم
میخوام یه دستی بزنم بهشون ولی چیزی به ذهنم نمیرسه!![]()
با تردید و آروم میگم: خب هشت !
همزمان میگن: برقا برگشت!!!
هر هر هر خندیدیم!!!![]()
اگه فک کردین من کوتاه میام و در جوابشون ساکت میمونم سخت در اشتباهین!
هی یکی من میگم یکی اونا!
کلی هم واژه خودمون اختراع کردیم،بله!
هر کی جمله اش بامزه تر باشه و سریع تر بگه برنده اس! ![]()
به نوشته ی امین( قنـــد)
ما امروز توی مدرسمون نماز خوندیم که جوراب متین خیس شد.![]()
امروز آقا معلمم گفت بچه ها از نمازخونه بریم!یهو من گفتم باشه!
در راه که خواستیم بریم توو کلاس فریاد زدم کاپشنمو جا گذاشتم!!![]()
آقا معلم گفت:کتاب هدیه هاتو آوردم بیا بریم توی کلاس...!
من گفتم:آقا کاپشنمو جا گذاشتم
آقا گفت:پس برو و بعد فوری بیاتو کلاس![]()

به نوشته ی متین(عسل)
امروز رفتیم توو آبخوری و وضو گرفتیم
هیشکی نبود که کاپشن و جورابهایم را نگه دارد
و هی میگفتم:کسی نیس لباسای منو نگه داره؟![]()
و همه میگفتند: نع!
و من ناراحت شدم و رفتم سراغ یکی از بدجنسترین همکلاسی هایم![]()
و بهش گفتم:میتونی کاپشن و کلاهمو نگه داری؟
و اون گفت:بله!!![]()
و بعد نگه داشت و من رفتم وضویم را گرفتم
نام رفیقم محمدحسین بود
تا داشتم وضو میگرفتم محمدحسین آمد و کاپشن و کلاهم را روی سنگ آبخوری گذاشت![]()
نه تنها اونجا خشک بود بلکه اونجا خیس بود!!
و باعث شد لباسهایم خیس بشود و من دیدم یک لنگه از جورابهایم نیست!!![]()
و دیدم توی آبخوری افتاده بود!!
و من از دست محمدحسین ناراحت شدم.
متن بالا توسط خود ِ قند و عسل نوشته شده،اینجانب هم بدون دخل و تصرّف براشون ثبت کردم![]()