ساعت 12:35 سرویس مدرسه از راه میرسه
من کنار درخونه ایستادم منتظر تشریف فرمایی ِ آقایون
امین و متین و علی و مجتبی از سرویس پیاده میشن
همونجور که برای هم خط و نشون میکشن با هم مسابقه دو میذارن
میخوان ببینن کی زودتر به خونه ی ما میرسه
فاصله ی ایستگاه سرویس تا خونه 50 قدمه
چه صحنه ای!
4 تا فنچولک با کوله پشتی
همونجور که میدون کوله پشتیهای سنگین روی کولشون بالا پائین میپره!!
وقتی به من میرسن خیسـ ِ عرق هستن
قند و عسل امون نمیدن و هنوز نرسیده به من جریانات امروز رو با هم توضیح میدن
علی و مجتبی هم دارن سعی میکنن یه چیزایی بگن
ولی صداشون توو صدای جیغ مانند امین و متین گم میشه!
قند و عسل با افتخار میچسبن به من
و هی واسه علی و مجتبی چشم و ابرو میان که بله دیگه! مامانه ما هست دیگه!!
تهدیدم میکنن که اگه یه بار دیگه ما رو اذیت کنین به مامانمون میگیم!!
از حرکات و حرفاشون خنده ام میگیره
و هی به امین و متین میگم خب بسه دیگه بریم خونه
و هی به علی و مجتبی بگم بچه ها برین خونه ناهار! مامان منتظرتونه هااااا !
و هی این ماجرا تکرار میشه
ولی واسه ی من اصلا تکراری نمیشه
یا ها ها!

امروز تـولـد دوقـلـوهاس
هـمه دعـوتـیـن
24 فـروردیـن هـر سـال یـادآور بـهـتـریـن خـاطـره ی عـمر مـنه
امـــیـن و مــتـیـن
نـفـسهـای مـن و بـابـایی
تـولد هـفـت سالـگـیـتـون مـبـارکــــ

![]()
تو این روز طلایی شما اومدین به دنیا![]()
و جود پاکتون اومد تو جمع خلوت ما
![]()
تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز![]()
از آسمون فرستاد خدا دو ماه ِ زیبا
![]()
الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم![]()
به خاطر و جودتون، به افتخار بودنتون
![]()
واسه تولدتون ، باید دنیا رو آورد![]()
ستاره رو سرتون ریخت، شما رو تا آسمون برد
![]()
تولد فرشته ها ، پراز ستاره بارون![]()
پر از باد کنک و شوق ،پر از آینه و شمعدون
![]()
الهی که همیشه واسه تبریک امروز![]()
بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

به خاطر همزمان شدن جشن تولد دوقلوها و جشن عقد عموی ِ دوقلوها نشد یه جشن تولد ویژه بگیریم
ولی یه جشن کوچولو گرفتیم که خیلی بامزه شد
عکسهای تولد با دوربین عمه ی دوقلوها گرفته شده
به محض رسیدن عکسها به دستمون در وبلاگ ثبت میشه
خونه تکونی
![]()
به امین و متین میگم کمداتون رو مرتب کنید داره بهار خانوم میاد!
بعد از یک ساعت نتیجه این میشه که تمام وسایل امین با وسایل متین جا به جا میشه
یعنی وسایل کمد سمت راست میره داخل کمد سمت چپ و برعکس
قند و عسل به این میگن خونه تکونی همراه با تغییر و تحوّل بسیار شدید!
یک عدد مامان نوشت: کشته مرده ی این همکاریتونم من !!![]()
شیر کاکائو
![]()
![]()
زمان :: ساعت 23:30 شب
امین و متین همزمان هوس شیر کاکائوی داغ میکنن
5 دقیقه بعد
همزمان با خوردن شیر کاکائو و لذّت بردن از مزه اش
امین:چه شیر کاکائوی توپی!!مامانه ممنون که به قولت عمل کردی!
یک عدد مامان نوشت:چقدر خوشحالم که به قولم عمل کردم، لذت دیدن و شنیدن این صحنه رو با دنیا عوض نمیکنم!![]()
عروسی
![]()
![]()
متین همونجور که شیر کاکائو میخوره غش کرده از خنده
به امین میگه: یاد یه خاطره افتادم!!
یادته اون روز توو عروسی من نوشابه خوردم بعد عطسه زدم نوشابه ها از دهنم پاشید بیرون ؟
بعد دو تا انقدر میخندن که اشک توو چشاشون جمع میشه!!
یک عدد مامان نوشت: نمردیم و یه خاطره ی خنده دار شنیدیم ! وای ، روده بر شدیم رسما!!![]()
حقّ پدر
![]()
![]()
فقط دو تا لیوان شیر کاکائو درست کردم واسه ی امین و متین
امین چپ چپ نیگام کرده میگه: پس برای بابا شیر کاکائو نذاشتی!! درسته ؟؟
یک عدد مامان نوشت: یه دخترم نداریم از حق ّ ما دفاع کنه !! والـّا !!![]()
دستشویی
به امین و متین میگم : دستشویی ، مسواک ، لالا !
امین میگه من رفتم !
متین میگه : چشماتو ببینم!! بعد با فاصله ی 2cm خیره میشه تو چشمای داداشیش
خیلی متفکرانه میگه:چشمات سفیدی داره پس راست میگی!!
یک عدد مامان نوشت: اگه چشم قرمزی داشته باشه یعنی دروغ میگی و اگه سفیدیاش بیشتر پیدا باشه یعنی راست میگی!! این قانون از کجا اومده من نمیدونم!!![]()
ورزش
![]()
![]()
امروز ورزش داشتن
متین با ذوق میگه : مامان امروز یه بازی جدید کردیم! خیلی خوش گذشت
میگم : چه جوری بود مگه؟
میگه:ما یه گروه،داداش اینا هم یه گروه! از اون توپ سفتا یه عالمه آوردن، ما اونا رو زدیم از خط رد شدن، اونا ما رو نزدن از خط رد نشدیم، ما برنده شدیم آخر!!
یک عدد مامان نوشت: اگه شما فهمیدین اینا چه بازی ایی کردن منم فهمیدم !!![]()
جمله سازی
![]()
![]()
میگم با کفّاش جمله بنویسین
متین : کفّاش کفش می فاشَد ! ( می فاشَد: از مصدر کفّاش به معنای میفروشد ،شایدم میسازد!!)
دو تایی با همگفتن : چشممم مامان جووووون
گفتم من میرم وضو بگیرم و بیام . تا برگردم شمام بخوابین
بازم دو تایی با هم گفتن :چششششممم مامان جووووون !

منم اصلا به حرفشون شک نکردم ، همه چیز عادی و طبیعی بود.
ولی مطمئن بودم باید منتظر یه اتفاق غیر منتظره باشم!
رفتم وضو گرفتم و برگشتم دیدم دوتاشون خیلی بی حرکت خوابیدن
یه ملافه ی بزرگ رو هم کشیدن روی خودشون
یه کم بالا سرشون واسّادم دیدم اصلا تکون نمیخورن
فهمیدم از دو تا گل پسر رودست خوردم
گوشیمو درآوردم و شروع کردم به فیلم گرفتن
آروم ملافه رو برداشتم و دیدم خیلی قشنگ چند تا بالش رو کنار هم چیدن
دقیقا فرم یک انسان که خوابیده باشه رو بهش داده بودن ناقلاها
حالا جستجو برای پیدا کردن قند و عسل شروع میشود
هیچ صدایی نمیاد
هیجا نیستن
منم همینجور که دارم فیلم میگیرم دنبالشون میگردم
یه لحظه احساس کردم در ِکمد تکون کوچیکی خورد
رفتم سمت کمد
آروم در کمد رو بازکردم دیدم 2 تا پسر شیطون اونجا مخفی شدن
با دیدن من غش کردن از خنده![]()
![]()
با لبخند بهشون میگم: پیداتون کردم ! الان میخورمتوووون ! یو ها ها ها
امین میگه: میدونی مامانه ! اومدیم برنامه ی روز سه شنبه رو بخونیم !!
و شروع میکنه از روی برنامه اش که به در کمد چسبیده بلند بلند خوندن
سه شنبه : ریاضی ... فارسی ... علوم ... هنرررر و بعد فرار میکنه به سمت اتاقش![]()
متین هم یه کم نگاه میکنه و یهو مثل باد فرار میکنه میره پیش داداشیش![]()
دوتاشون غش کردن از خنده و از اینکه تونستن چند دقیقه ای مجبورم کنن دنبالشون بگردم کِــیف کردن
با افتخار و غرور از نقشه ای که برام کشیدن حرف میزنن
و به هم دیگه قول میدن این ماجرا رو برای بقیه تعریف کنن !![]()
واسه جشن ادب برای امین یه بسته بازی آورده(آقا شامل 200 نوع بازی فکری ویک DVD کاتون و بازی)
واسه متین هم یه ست کامل وسائل پزشکی آورده
کوچکترین فرصتی که پیش بیاد میشینیم مار و پله و منچ و خونه بازی میکنیم
وقتایی هم که دستمون بنده همزمان مریض میشیم تا آقای دکتر متین معاینمون کنه
کلا حال و روز نداریم !![]()
امین که توو بهشته انگار
هر جا بره جعبه ی بازیشم زیر بغلشه
فقط کافیه کسی بشینه روو زمین !
سه سوته بساط مار و پله و کارتهای بازی جلوش گسترده میشه !![]()
متین هم که منتظره بگیم آخ !
سریع دست به تیغ میشه و جرّاحی میکنه و دل و روده رو میریزه بیرون
میگم آقای دکتر من قلبم درد میکنه
گوشی میذاره صدا قلبمو گوش میده بعد تیغ میکشه روو پهلوم میگه باید کلیه ات رو درآرم تا قلبت خوب بشه!!
آناتومی بدنم که بلده و دیگه هیچی !![]()

بعد از چند ماه خاله ی بابایی اومده خونمون ، من هنوز سلام علیک نکرده دیدم امین و متین جعبه بازی رو آوردن و با خاله شروع کردن به بازی !
خاله ی طفلکی هم انقدر حواسشو جمع کرده بود که نبازه
ناغافلی مهره ی متین رو زد
امینم همچین تعصب داره روو داداشش که نگو
به خاله میگه : داداش ِ منو میزنی ؟؟؟ واسا اومدم...![]()
انقدر دنبال مهره ی خاله رفت تا زدش !![]()
میگم بنویسین "زندگی" حالا نفری یه جمله براش بسازین ببینم !
امین سریع میگه : آخه اینم شد زندگی !!! بعدشم خودشو داداشش غش میکنن از خنده!!
من:
*سس مایونز خریدم متین با ذوق برش داشته میگه : مامان ! روش نوشته 'سـ' غیر آخر 'س' آخر !! (بچه ام منظورش این بوده که روش نوشته 'سُس' !!)
من:
* میگم :جای خالی را با کلمه ی مناسب پرکنید:
مادر ِ آزاده دامن دخترش را ...............
امین : نپوشاند !! متین: دوزید !!
من:

یه کم دیر کردن ، یه تاخیر 5 دقیقه ای !
بعدکه زنگ میزنن خوشحال میشم و در رو روشون باز میکنمو میرم استقبالشون
صد البته با لبخند ملیحی بر لب!
میبینم خیلی با عجله بدو بدو میان توو خونه
با ذوق سلام میکنم میگم : چه خبر شده ؟!
متین نفس نفس زنان میگه:سلام سلام ! عجله دارم ! الان وقت ندارم توضیح بدم !
بعد سریع میره سراغ جعبه ی اسباب بازیهاش و کامیون و موشکش رو برمیداره و سریع میره بیرون
من خیلی زرنگ بودم که تونستم کاپشن و کیف سنگینشو ازش بگیرم
انقد عجله داشت که حواسش نیس یه کیف سنگین رو کولشه !!
متعجب به امین نگاه میکنم که از در وارد شده
اونم عجله داره جوری که یادش میره سلام کنه!
میگم سلام گل پسر، خوبی؟
میگه:مامانه وقت ندارم بشینم ، عجله دارم ، زود میام !![]()
چند قدم دنبالش میرم تا بالاخره تونستم کاپشن و کیفش رو ازش بگیرم
سریع روبیک و منچ و مهره های رنگی(که گنج محسوب میشن) میزنه زیر بغلش و با سرعت میره بیرون
صداشو میشنوم که از همون دم در داد میزنه:علی واسا اومدم!
صداشون میاد، دارن اسباب بازیها رو با ذوق نشون علی میدن
بعد از چند دقیقه میان توو و با ذوق واسه هم تعریف میکنن که علی ازکدوم اسباب بازی بیشتر خوشش اومده بود
منم همینجور واسادم نگاشون میکنم !!
آخر سر که خوب همه حرفاشون رو زدن متوجه من میشن !
امین میگه : مامانه ببخشید سلامت نکردما ، آخه عجله داشتم !
متین میگه : سلام مامان ، خوبی؟ امروز 3 تا کارت امتیاز گرفتما !
یک عدد مامان :
امین و متین:

میان منو میبرن پای تلویزیون و میگن: مامانه بشین هر چی کارتون قشنگ
گذاشت واسمون ضبط کن !
بعدشم امین به متین میگه : بیا بریم بازیمونو کنیم بعدا ضبط شده اشو می
بینیم !!
خودشون خوشحال و خرامان مثل و دو نو گل خندان ،دست همدیگه رو میگیرن و میرن دنبال بازیشون !
من مجبور بشم بشینم و خیلی خانوم وار پنگوئنهای زبل و سفر به روستای
کوچولوها و بقیه کارتونها رو تا آخر ببینم!
واقعا که !!
وجدان کاریم خیلی فعّاله،نه؟ همچین خوشگل میشینم تا آخرکارتونا رو هم نگاه میکنم که نگو!
الوعده وفا
در قسمت ادامه ی مطلب میتونید عکسها رو ببینید
البته اینم بگم که تعداد عکسها زیاد بود
قند و عسل بی حوصله شده بودن و حوصله ی بازی نداشتن
بهشون پیشنهاد دادم بریم کتاب و مجله بخونیم
اونا با ذوق و شوق قبول کردن
سه تایی رفتیم زیر پتو و با چراغ قوه کتاب خوندیم
کلی خندیدیم
تازه کلی صدای هیولایی از خودمون در آوردیم!![]()
بعد از خوندن داستان و کتاب دوباره بیکار شدیم
این دفعه پیشنهاد دادم که : بیاین خودمون داستان بنویسیم !
و این طوری شد که فی البداهه سه تا داستان درباره ی "نردبان" از خودمون گفتیم
خیلی جالب و بامزه بود .
بعدشم هر کسی واسه داستان خودش نقاشی کشید.
داستانهای ما درباره ی "نردبان" ادامه ی مطلبه ، بدو برو
همزمان با ورود صندوقها به خونه ، نیم کیلو سکه هم تهیه شد !
چون بر یک عدد مامان واضح و مبرهن است که ما با این صندوقها ماجراها خواهیم داشت
و ماجراها ارتباط مستقیم با سکه خواهند داشت .
قند و عسل قبلا درباره ی فواید صدقه انداختن میدونستن
و میدونستن که صدقه رفع بلا میکنه و پولی که جمع میشه برای کمک به نیازمندانه
واسه همین اصرار دارن سریعتر صندوق پر بشه تا ببرن مدرسه![]()
و در نهایت با اینکه چند روزه صندوقها رو داریم ولی الانه تا نصفه پر از سکه می باشند !
قند و عسل چپ میرن راست میرن میگن:وای مامانه !صدقه ننداختیم !
تازشم مثل این کلانتره بود توو رابین هود ، که از همه مالیات میگرفت ... خب؟
ما هم مثل همون میریم و دوست و فامیل رو مجبور میکنیم صدقه بندازه توو صندوقامون
و طبیعیه که هرجا میریم صندوقهامونم میبریم
مگه دست خودشونه؟باید از ملت رفع بلا بشه ، چه بخوان ... چه نخوان!
یه جورایی توفیق اجباری!
رفتیم خونه ی مامانی
از دایی و مامانی و آقاجون بگیر تا زندایی جونی
همه سکه گیر آوردن (یعنی باید جورمیکردن،چاره ای نبود) و توو صندوقها انداختن
الانم صندوقها رو گذاشتیم جایی که دیده بشه
که مبادا یادمون بره و صدقه نندازیم
صدقه انداختن قند و عسل درنوع خودش بی نظیره
اون اوائل یه سکه رو میگرفتن و تا نصفه میکردن توو صندوق
بعد از اینکه کلی دعا کردن ، آخر سرسکه رو نمینداختن توو صندوق
میگفتن :مامانه ! با این پول میشه چی خرید؟؟


ولی بعدش دوباره مینداختن توو صندوق

ادامه ی مطلب صدقه دادن به روش قند و عسل به همراه عکس
نیس قند و عسل هر روز حروف و کلمه های جدیدتری یاد میگیرن
پس هر شب املا نوشتنمون بیشتر از شب قبل طول میکشه
امین و متین مثل دو تا فنچ میخوابن و مینویسن
بعد از کلی کلمه و جمله که گفتم و نوشتن
میگم: بنویسین روسری !
متین میگه: نمینویسم !!
میگم: چرا آخه ؟!
میگه : زنونه اس !! دوس ندارم بنویسم !! ![]()
میگم: باشه باشه !
میگم : بنویسین نادان ادب ندارد !
امین میگه : من نمینویسم !
میگم چرا آخه؟؟
میگه : "نادان" حرف ِ بدیه ! من حرف ِ بد نمینویسم !!![]()
یک عدد مامان :
!!

امشب شب یلداست ، یلداتون مبارک . ادامه ی مطلب چند عکس خوشمزه ی زیبا
توی کلاس گروه بندی شدن
امین گروه شاهین و متین گروه مختار !![]()
دیروز گروه شاهین رفتن پای تخته سیاه
و همه با هم درس "نــ (ن غیر آخر) و ن ( ن آخر) رو خوندن
آقا معلم به همشون کارت امتیاز داده
بعد گروه مختار رفتن پای تخته
آقا معلم گفته درس رو با هم بخونین
متین به عنوان فرمانده ی گروه به معلم
گفته : یه لعظه !(یه لحظه )![]()
بعد به اعضای گروهش گفته بیاین مشورت کنیم !
بعد عین تیم والیبالیستها دور هم حلقه
زدن و دست روی شونه های همدیگه گذاشتن و مشورت کردن و یا علی گفتن![]()
بعد هم با هم شروع کردن به خوندن درس
و موفق هم شدن و کارت امتیاز هم گرفتن
حالا که اومدن خونه بیا و ببین چه جوری واسه گروهاشون به همدیگه پُز میدن !!
نتیجه : با این گروهبندی برای بهتر درس خوندن و موفق
تر شدن تلاش بیشتری میکنن![]()

ظهر وقتی قند و عسل از مدرسه برگشتند
طبق معمول با هیجان از اتفاقات امروز مدرسه حرف میزدن
خودشونم جلوتر غش غش میخندن
بعد میگم خب به منم بگین جریان چیه؟!
دو تایی با هم تعریف میکنن
یه جمله این میگه ، یه جمله اون
نتیجه اش شده این :وقتی بابا اومد دنبالمون ما از "سَر بروکلی" خداحافظی کردیم و ....
میگم : صبر کنین یه لحظه ! "سَر ... "
چی چی ؟!![]()
دو تایی خیلی بی خیال میگن : سر بروکلی !!
فکر میکنم حالا چه جوری براشون توضیح
بدم که نباید روی کسی اسم بذاریم !
بهشون میگم: چرا دوستتون رو اینجوری صدا میزنین؟
میگن:همه بچه ها همینو بهش میگن خب !
حالا من میخوام براشون توضیح بدم که هر کسی شخصیت داره و اسم گذاشتن روی بقیه اصلا قشنگ نیست
بعد با خودم میگم : عجب بچه هایی
هستنا ! چه جوری کشف کردن که سر اون بچه شبیه بروکلی هست که همه با هم به
این اسم صداش میکنن ! نکنه این پسره از بروکلی بدش میاد واسه همین اینجوری صداش میکنن؟!![]()
یهو یه چیزی به ذهنم میرسه
بهشون میگم اسم دوستتون چیه؟!
امین و متین : نمیدونیم !
میگم : خب فامیلیش چیه ؟!
امین و متین : سر بروکلی !!
یهو میگم: آهاااا ! سربلوکی ؟؟
میگن آررره ! آررره ! همین که گفتی !
سربروکلی !!![]()
نتیجه : همیشه اون چیزی که میبینیم و میشنویم همه ی واقعیت نیست.

دیروز که از مدرسه برگشتن
دیدم همینجور دارن میخندن
بهشون میگم جریان چیه
متین انقدر خندیده که چشماش پر از اشک شده
میگه : مامان امروز دیکته داشتیم !
آقا معلم گفته "مادر در باران آمد" داداشی نوشته "مامان با باران آمد" !!!![]()
میگم: کجاش خنده داره فسقلیا !؟
متین میگه : مامان فکر کن ! داره
بارون میاد .یه مامان هم با بارون میاد. یعنی از ابر مامان بیاد .مامان با
قطره های بارون با هم بیان . یه قطره شبیه بارون ، یه قطره شبیه مامان !!![]()
نتیجه: واقعا چقدر ذهنیّت و برداشت بچه ها با بزرگترا فرق داره

دیروز امین توو مدرسه زمین خورده و
زانوش خراش برداشته![]()
امین میگفت : مامانه ! امروز موقع زنگ تفریح وقتی مُحسـِـب (مبصر) اومد
و بهم گفت نباید توو کلاس بمونی
بهش گفتم : نیگا زانوم زخم شده ! داره
میسوزه ! نمیتونم برم توو حیاط !![]()
مُحسب دوباره گفت : بیرون !!
من بهش گفتم : واقعا پام میسوزه !
نمیتونم برم توو حیاط ! الکی نمیگم![]()
بعد محسب حرفمو قبول کرد و اجازه داد توو کلاس بمونم
مامانه ! خوشحالم که بهش دروغ نگفتم
نتیجه : چه خوبه بچه ها بتونن حرف
خودشون رو بزنن و نترسن!![]()